[i] معجزه اي در افزايش قد
[i] پراید تان را خودتان تعمیر کنید
[i] ادكلن Chi Chi
[i] گردنبند love 2 love
[i] شال عشق
[i] نوار موبر veet
[i] گردنبند فيروزه
[i] آموزش راه رفتن روي آب

خاطرات خواندنی یک عاقد سر سفره های عقد




فاطمه و فرشته

نام عروس را که به زبان آوردم جمعیت متشنج شد. پدر عروس نگاه تندی به من انداخت. عروس سرخ شد و داماد نگران. فاطمه نیست آقا فرشته ست.

گفتم : ولی در پرسشنامه ای که پرشده نام فاطمه نوشته شده است. پدر عروس گفت : نه حاج آقا فاطمه دختر کوچکتر منه. اونجاست. فاطمه شرم گرفته ، از جایش بلند شده بود. به یکی از جوانها گفتم برود و منشی را با پرونده بیاورد. منشی آمد و برگه پرسشنامه و شناسنامه ها را به من داد. در برگه نام فاطمه قید شده بود ولی در شناسنامه فرشته بود.

دراین هنگام فاطمه به حرف آمد : إإإ حاج آقا ببخشید اون برگه رو من پرکردم. اشتباه کردم . حواسم نبود اینجوری نوشتم. برگه اصلاح شد و فرشته به خانه بخت رفت . ولی نزدیک بود فاطمه خود را به جای خواهر بفرستد.

تجربه یک عاقد : فاطمه فاطمه است! و فرشته فرشته. لطفا دقت کنید.

--------------------------------------------------------------------------------
داماد رسوا می شود!

عروس و داماد و مهمانان دوساعتی بود که زانوی اندوه بغل گرفته ، نگران و مضطرب و منتظر بودند. داماد آتش گرفته بود و غرق شرم و عرق. همه مهمانان درسکوت و بهت به همدیگر نگاه دزدانه می انداختند. کسی را یارای اظهار نظر نبود ، چون همگان دریافته بودند جرقه ای آتش در خیمه این منتظران ملتهب می زند.

دوساعت پیشتر که مهمانان آماده ورود به سالن عقدشده و عروس و داماد پشت میز امضا ایستاده بودند. منشی دقیق دفتر پرده از یک کلاه برداری برداشت. او درحین بررسی شناسنامه داماد متوجه ضخامت غیرمعمول صفحه دوم شناسنامه داماد می شود و دست به تفحص میزند که داماد می گوید :چیزی نیست این آب خورده یه کمی غیرمعمول شده. او اما پوارووار ادامه می دهد. پرده اینجا برافتاد که وی متوجه شد داماد ، صفحه میانی شناسنامه فردمجردی را آورده ، به صفحه دوم چسپانده و بقیه را دوخت زده است. دوصفحه که جداشدند تازه نام زن قبلی مرد و فرزندش خودنمایی کرد.

اکنون دوساعت ملتهب سپری شده ، آبهای درگیری از آسیاب افتاده ، همه تن به این وصلت داده و منتظر بودند تا قسمتهای اصلی شناسنامه را از شهرستانی همین اطراف به دفتر ما برسانند.

تجربه یک عاقد : سرانجام ، شرمساریست دغلان را و نابکاران را.
--------------------------------------------------------------------------------

دلنوازان


"دلنوازان" . این عنوان فخیم برای سریال سطحی است که هرشب به تماشایش می نشینیم.

همه شما دیدید که خانم مطلقه ( یلدا ) به سادگی در دفترخانه ازدواج " دوشیزه " خطاب شد و به عقد بهزاد درآمد. بهزاد درجواب این سوال از سوی منصور ( با بازی قشنگ ،خوب و روان) که حالا لو نره که یلدا قبلا ازدواج کرده!! می گوید " نه به دفترخانه گفتم !! از دادگاه حکم دارم."

جهت اطلاع عرض میکنم. هیچ خانم مطلقه ای در دفاتر ، دوشیزه خطاب نخواهد شد و هیچ دوشیزه ای "مگر با حکم رسمی دادگاه که ارائه شده باشد" بدون رضایت پدر عروس به عقد کسی در نمی آید و هیچ مطلقه ای نمی تواند خود را به جای دوشیزه جا دهد.

از آقای سهیلی زاد "کارگردان " قبلا هم از این اشتباهات دیده ایم . البته در سریالی که بیمار عمل بای پس عروق کرونر و جراحی قلب باز که استخوان جناق سینه اش اره شده و سینه اش باز گشته و عملا ۲۴ ساعت باید بیهوش باشد و ۴۸ ساعت باید از آی سی یو خارج نشود و ده روز در بخش بستری شود ، ساعتی بعد خرم و خندان به هوش آمده و با بستگان ملاقات کرده و دو سه روز بعد می خواهند او را به خارج از کشور ( امری محال ) بفرستند ، بعید نیست که بانو دوشیزه شود و دفتردار هم هالو باشد.

تجربه یک عاقد : تلویزیون ایران در پردازش صحنه عقد همیشه ایجاد کج فهمی می کند.


--------------------------------------------------------------------------------
فرار از ازدواج

" وارد خانه که شدم همه چیز عجیب بود. خانه چراغانی شده بود و همه با لباس های رنگارنگ به دنبال انجام کارها بودند. صدای موسیقی به گوش می رسید و بچه ها در گوشه ای شادمانه تنی می جنباندند. آشپزی عرق کرده سر دیگ را کنار زده و دم کشیدن را تست می کرد. ماشین عروس گلکاری شده ای دم در خانه پارک شده بود و کودکی از سلامت گلها در مقابل حمله همسالانش مراقبت می کرد. از حیاط پر زرق و برق که گذشتم و وارد راهرو شدم مادرم با خواهرانم اسپند در دست جلویم را گرفتند. آمدن من گویا مثل توپ صدا داده بود که زنها بر سرم ریختند و نقل و نبات پاشیدند. نگاه متعجبی از لابلای جمعیت به مادرم انداختم با این مضمون که : مگر چه شده که من از آن بی خبرم ؟ مادرم انگار فهمید . نظر مرا به سویی جلب کرد. جایی که در حجله ای نورافشانی شده دختر خانمی با لباس عروسی نشسته بود ، بر صندلی خوش ترکیبی که صندلی بغل دستش خالی بود.... باورم نمی شد که داماد این مراسم باشکوه من باشم. ناگاه در میان جمعیت فریاد بر آوردم که : نهههههههههه .

همه ساکت شدند و من با زاری ادامه دادم : نه من آمادگیشو ندارم. نمی خوام. نه من نمی خوام عروسی بکنم. در این هنگام دستانم را به شدت به رانهایم می کوبیدم، عزادارانه. لابلای داد و بیداد دستم به چیزی در جیبم خورد. آن را درآوردم. شناسنامه ام بود. به سرعت صفحه دومش را نگاه کردم. اسم کسی بر آن ثبت نشده بود. خوشحالی عجیبی درجانم پیچید و در رفتم. حالا نرو کی برو.

جوان که با اشتیاق برای من حرف می زد ، ادامه داد : از خواب که پریدم احساس دردی بر روی رانهایم آزارم می داد.

تجربه یک عاقد : انسانها گاهی در خواب عاقل تر از بیداریند.


--------------------------------------------------------------------------------





با مادر زن ، برای همیشه

عروس دختر شهید بود. مهریه اش ۵ هزار سکه بهار آزادی ( معادل ۱ میلیار و ۲۵۰ میلیون) . دامادی که با کت و شلوار شیک و کراوات قهوه ای کناردستش نشسته بود ، دقایقی قبل شرطی را امضا کرد که کمتر کسی حاضر می شود حتی به آن فکر هم بکند. بعضی ها هم شاید آرزویش را داشته باشند تا از اجاره خانه خلاص شوند.. براساس این شرط داماد متعهد شد که با مادر زنش! زندگی کند.

تجربه یک عاقد : زندگی با مادر زن! می تواند شیرین باشد


--------------------------------------------------------------------------------

کراوات بندان


( بسم الله الرحمن الرحیم.....) مردعکاس مسنی که موهایش را رنگ مشکی تندی زده بود اما چروکهای صورت ، سنش را فریاد می زدند حرفم را قطع کرد و گفت : ببخشید حاجی . منصور کراواتت کو؟ منصور داماد بود . سکوت کردم. زنی دستپاچه در میان چند نایلون رنگارنگ گشت و کراوات منصور را آورد و دست عکاس داد. مراسم کراوات بندان در پرانتز مراسم عقد شروع شد. کمی که طول کشید و گردن داماد به این سو و آن سو کشیده شد ، دریافتم عکاس مهارتی در کراوات بستن ندارد. مرد دیگری از میان جمعیت آمد و سکان را به دست گرفت. داماد عرق ریزان در دست دوتن کراوات بند به اطراف کشیده می شد.

با اشاره زنی که گفت : عمو جلال!! کراوات را از گردنش کشیدند و به دست عموجلال سپردند. پیرمردی با عینک کائوچویی و سبیل کشیده به پهنای صورت. عصایش را میان دو پاگرفت ، زانویش را بالا آورد و دور زانویش شروع کرد به بستن گره کراوات.

دقایقی بعد پرانتز کراوات بندان بسته و مراسم عقد آغاز شد.

تجربه یک عاقد : برخی اوقات از پنجره اتاقم می بینم که برای بستن گره کراوات داماد یا همدیگر ، دردسری تحمل می کنند که نگو.

--------------------------------------------------------------------------------

دل یک دله کن

دختر از توی کیفش دستمال مچاله شده ای را پیدا کرد تا اشکش را پنهان کند و ادامه داد. (( دوستم گفت بیا نامزدتو امتحان کنیم. شماره تلفنش رو به دوستم دادم و اونم بلافاصله شماره شو گرفت. صدای تلفن رو بر روی اسپیکر گذاشت تا من هم بشنوم. به محض اینکه دوستم شماره رو گرفت و گفت سلام ، نامزدم گفت سلام لیلا تویی ؟دوستم که اسمش لیلا نیست گفت آره خوبی ؟ ))

دیگر سیل اشک سد خودگیریش را شکست و صدای گریه اش را در هوا رها کرد. در همان حال برایم تعریف کرد که چطور بعد از حال و احوالی آنچنانی بلافاصله با هم قرار گذاشتند و پسر مسافت حدود ۱۰۰ کیلومتری را طی کرده تا خود را به لیلا؟! برساند. گفت : من و دوستم رفتیم نزدیکی های قرار گوشه ای ایستادیم. نامزدم آمد و منتظر ماند . تا اینکه به موبایلش زنگ زدم و فقط یک جمله گفتم . (( نمی آد منتظرش نباش)).

دختر شناسنامه اش راکه تحویل گرفت امضایی داد و رفت تا پسر هم بیاید و شناسنامه اش را پیش از هرمراسمی تحویل بگیرد تا پرونده این زوج به هم نارسیده در دفتر ما برگه آزمایشی باشد با عکس دوجوان که با لبخند محوی در صورت به خوشبختی اندیشیده بودندو خودکار قرمزی که با عجله نوشته بود: کنسل.

تجربه یک عاقد : دل اگر یک دله نکنید ، ازدواج مهلک می شود برای صد دلان.


--------------------------------------------------------------------------------
طلاق برای استخدام

(( ببخشید ما می خواستیم از هم جدا شیم.)) چندروز پیش آنها را که دو جوان به ظاهر خشنود از ازدواج بودند ، عقد کردیم. چهره آنها و پدر داماد به کسانی نمی خورد که به قول معروف" زده باشند به تیپ همدیگه "و حالا می خواهند کار را یکسره کنند.

از علت جویا شدم ، متعجب. پدر داماد توضیح داد که : پسر من برای ورود به ارتش امتحان داده و قبول شده بود. ما هم دیدیم کارش جور شده براش زن گرفتیم. موقع تحویل و تکمیل مدارک دیدیم یکی از شرطهای استخدام مجرد بودنه. چون باید ازدواج با اجازه ارتش و تایید خانواده عروس صورت بگیره. ماهم فکرکردیم که چاره ای نداریم جز اینکه دختر رو طلاق بدیم و بعد از انجام کار استخدام دوباره اونهارو عقد کنیم.

دختر هم با اصرار توضیح می داد که اسم من نباید پشت شناسنامه اش باشد . داماد نگران بود.واهمه ای در چهره اش هویدا. ساعتی بعد آنها به احتمال قوی در راهروهای دادگاه در به در به دنبال طلاق بودند.

تجربه یک عاقد : ازدواج بازیچه می شود گاهی!


--------------------------------------------------------------------------------
ام اس

مولتیپل اسکلروزیس را با علامت اختصاري ام اس مي شناسيم . این بیماری مختص سیستم عصبی مرکزی بوده و اندامها را دچار فلج گسترده ای می کند.

مردی که حلقه سیاهی دور چشمانش را گرفته بود و رنج در چهره اش فریاد می کرد ،دیروز با کاغذی در دست مقابل من ایستاد. کاغذ حکم دادگاه بود،با این مضمون که زن این مرد به دلیل بیماری ام اس ضمن مراجعه به دادگاه رضایت داده بود که مردش زن دیگری اختیار کند. مرد از من پرسید که آیا این مدرک برای ازدواج دوم او معتبراست......

میگفت زن نمی تواند برای تایید رضایت از ازدواج مجدد به دفتر بیاید یا به دفتر اسناد رسمی برود برای امضای اوراق. سند او معتبر بود و او به زودی سرسفره عقد می نشست و زن ام اسی او بریده دست و شکسته پا در انتظار روزهایی بود که به زودی می آمد، با هوویی تازه نفس!

تجربه یک عاقد : ماندن و به پای زن سوختن؟ یا رفتن و زن گرفتن؟ چه باید کرد.



--------------------------------------------------------------------------------

قهقهه مستانه عروس و اشک های مخفیانه پدر


ـ آیا وکیلم شما را به عقد...

- پخخخخخ

صدای انفجارگونه ای شبیه این اصوات ، حرف مرا قطع کرد. صدای چه بود؟ خیلی زود فهمیدم وقتی دیدم عروس خانم دارند در لباس سفید پف کرده شان به خود می پیچند. بله علیا مخدره ناگاه فشار خنده امانشان را بریده بود. به همین بسنده نکرده و هی کروکر خندیدند. خنده ایشان موجی راه انداخت که اول بار داماد را وادار به تبعیت کرد و بعد هم تور برسر گیرها و قندساب محترم را.

چندی از جمعیت هم چنین کردند و پیرو موج راه افتاده عروس شدند. وقتی بنده مثل یک موج سوار حرفه ای جملاتم را تمام کردم و در انتظار " بله " ماندم ، عروس با هزاران بدبختی فقط توانست بله نیمبندی تحویلم بدهد. داماد هم البته.

کنار دستم پدر عروس بود و در تمام مدت قهقهه مستانه عروس و اطافیان ، دستمالی در دست از زیر عینک قطورش مخفیانه اشک هایش را پاک می کرد.

تجربه یک عاقد : ماجرای خنده عروس خانم نقل می شود در محافل ، اما کسی غیر از من به اشک های پدر توجه نکرد!


0 نظرات:

ارسال يک نظر

بزرگترین گروه اینترنتی
بزرگترین گروه اینترنتی