سبزي فروشي
من و شاگردان مدرسه می توانیم در ساخت بنای جدید به تو کمک کنیم. اما خراب کردن و جابجایی نخاله ها وقت می گیرد. بیا بخش سنگین و پر زحمت اینکار را به خود کدخدا و همکارانش واگذار کنیم!" سبزی فروش با حیرت پرسید: "چگونه اینکار را انجام دهم؟ او به خون من تشنه است و از من به شدت متنفر است!" شیوانا تبسمی کرد و گفت: "اتفاقا هدایت و کنترل کسانی که از تو متنفرند برای انجام کارهایی که می خواهی بسیار راحت و ساده است. فردا صبح در بازار دهکده جلوی همه مردم مقابل کدخدا خود را ضعیف نشان بده و به او بگو که در لابلای خاک و نخاله این مغازه تو هزاران خاطره ارزشمند داری و اگر خراب شود از غصه جان می بازی و از بین می روی و از او بخواه که دست از تصمیمش بردارد. در ضمن طوری که بقیه نشنوند به او بگو که نمی توانی دردو روز مغازه سبزی فروشی را از نو برپا سازی."
مرد سبزی فروش سری تکان داد و روز بعد همان کاری را که شیوانا گفته بود، در وسط بازار دهکده انجام داد. بخصوص وقتی مرد سبزی فروش به آهستگی در گوش کدخدا گفت که قادر به بازسازی مغازه دردو روز نیست، کدخدا دیگر از شادی در پوست خود نمی گنجید. مرد سبزی فروش با التماس به کدخدا گفت که دور شدن از در و دیوار این مغازه برای او عذاب آورترین اتفاق است و سقف و دیوارهای این مغازه برای او عزیزترین چیزهای عالم هستند. همان ساعت کدخدا و افرادش با بیل و کلنگ به جان مغازه مرد سبزی فروش افتادند و تا شب نشده تمام آن را با خاک یکسان کردند و نخاله ها را به بیرون دهکده منتقل ساختند. هنگام غروب کدخدا با لبخند مقابل مرد سبزی فروش ایستاد و گفت: "این سزای کسی است که مرا به ساختن توالت عمومی مجبور کند! حال برو و عزیزترین بخش زندگی ات را در خاک و خل های اطراف دهکده جستجو کن."
شب وقتی همه بازار را ترک کردند، شیوانا و بقیه شاگردان به کمک مرد سبزی فروش آمدند و تا صبح به طور پیوسته و نوبتی کار کردند. صبح که خورشید طلوع کرد مردم در بازار یک مغازه سبزی فروشی بسیار زیبا و محکم و نوساز را دیدند که درست جای خرابه های مغازه قبلی ساخته شده بود و سبزی فروش تمام بساط خود را در داخل مغازه جدیدش پهن کرده بود. خبر که به کدخدا رسید از تعجب مات و مبهوت ماند و حیرت زده خود را به بازار رساند و مقابل سبزی فروش ایستاد و گفت:" تو چگونه این کار را انجام دادی!؟" سبزی فروش شانه هایش را بالا انداخت و گفت:" اگرعشق تو به نفرت کورت نمی کرد، این اتفاق هرگز نمی افتاد! حال باید کفاره عشقت را پس دهی و به قولت عمل کنی و بازار را با ساختن یک توالت عمومی مجهز سروسامانی ببخشی!"
برچسبها: مطالب جالب و خواندنی جدید

![[i]](http://bigpichost.com/files/g_ortbjww_fkechv7v.gif)
![[i]](http://bigpichost.com/files/b_qqsoqd1_e0mophae.gif)

0 نظر:
ارسال يک نظر
اشتراک در نظرات پيام [Atom]
<< صفحه اصلی